گزارش های زندان
سرقت برای خرید و کیف و کتاب مدرسه!




سلسله گزارشهای زندان

امينه افروز                     

درج ادعاهاي متهم به معناي تأييد يا ردّ آن نيست.

سرقت برای خرید و کیف و کتاب مدرسه!

وقتی چشمش به دوچرخه افتاد، نتوانست با وسوسه درونش بجنگد! شوهرش هر چه درمی آورد پای بساط کراک، آتش می زند و خاکسترش را در چشم آنان فوت می کند! او می توانست با فروش آن دوچرخه، با کیف و کتاب و لباس برای پسرش بخرد.

لابد خانواده صاحب دوچرخه، آن قدر داشتند که یکی دیگر برای فرزندشان بخرند. دقایقی بعد او با یک دوچرخه بچگانه، چند کوچه پایین تر توسط پدر صاحب دوچرخه دستگیر شد. حالا دیگر نه می تواند لباس و لوازم التحریر برای پسرش بخرد و نه روز اول مهر، او را تا مدرسه همراهی کند!

به یاد روزهایی می افتد که نانی بخور و نمیر داشتند ولی زندگی شیرینی داشتند. وقتی کراک آمد، غیرت را هم از شوهرش گرفت و او مجبور شد برای کیف و کتاب بچه اش، دست به سرقت دوچرخه بچه ای دیگری بزند!

اسمش مرضیه است. با چهره ای که انگار در نوجوانی متوقف شده است. او 25 سال دارد. از 20 روز قبل وارد زندان شده و سابقه  قبلی زندان دستگیری و ارتکاب جرم ندارد. شاید قاضی خواسته با این روش، او پشت دستش را داغ کند که به لوازم دیگران، دستبرد نزد. شوهر مرضیه هم خیال می کند همسرش برای دیدن برادرش به شهرستان رفته است!

از خودت بگو!

اسمم مرضیه و 25 سال دارم. در سیزده سالگی با پسرخاله ام عقد کردم. خیلی یکدیگر را دوست داشتیم و هنوز هم به هم علاقه داریم. یک سال بعد زندگی مشترکمان را شروع کردیم و یک پسر 9ساله به نام علیرضا داریم.

در مورد خانواده ات صحبت نکردی!

من دو خواهر و چهار برادر دارم. پدرم کارگر بود و به خاطر فقر، از کمیته امداد امام حقوقی می گرفت. هشت ساله بودم که پدرم را از دست دادم. بعد از عروسی خواهران و برادرانم و خودم، مادرم با مردی دیگر ازدواج کرد و با او به کردستان رفت! حالا مدتی است از مادرم خبری ندار.

چرا دست به سرقت زدی؟

راستش وقتی دوچرخه بچگانه را دیدم، برای پسرم دلم سوخت که حتی کیف و کفش و لباسی و کتابی برای رفتن به مدرسه ندارد. دوستانش وسایل مدرسه را خریده بودند و او هر روز گریه می کرد که چرا برایش وسایل مدرسه نمی خرم.

باور کنید تا آن روز هیچ وقت دست به سرقت نزده بودم ولی برای اولین بار، این اشتباه را مرتکب شدم و دوچرخه را برداشتم. با دستم دوچرخه را راه می بردم که دو کوچه پایین تر پدر صاحب دوچرخه مرا دستگیر کرد و بعد به پلیس زنگ زد. وقتی پلیس آمد، گریه و التماسم فایده ای نداشت و مرا به آگاهی بردند.

البته پدر بچه رضایت داد ولی قاضی مرا به زندان فرستاد و از بیست روز پیش زندانی هستم. خودم را بدبخت کردم!

چه حکمی صادر شده؟

سه ماه حبس و بعد از آن با سه میلیون تومان کفالت می توانم آزاد شوم ولی نمی خواستم کسی بداند چه اتفاقی افتاده! بنابراین برای سه ماه به زندان آمدم. البته در میان خانواده و اقوام هم کارمند یا کاسب نداشتیم و نمی توانستم کفیل معرفی کنم. به جای کفیل، سه ماه دیگر هم به سه ماه اول اضافه می شود و شش ماه در زندان خواهم ماند.

شاید برای تحقیق در مورد سرقتهای دیگر باشد!

اما من برای اولین بار این خلاف را مرتکب شده ام و هیچ سابقه ای هم ندارم. ده سال هم در زندان بمانم، همین حرف را خواهم زد.

معتاد نیستی؟

من معتاد نیستم.

همسرت چه طور؟

او سه سال است که معتاد به کراک است.

چه قدر در روز برای موادمخدر خرج می کند؟

5 یا 6 هزار تومان در روز خرج کراکش است.

تو که گفتی برای خاطر لوازم التحریر بچه ات، دست به سرقت دوچرخه یک بچه دیگر زدی؟

این را به شوهرم بگویید که از شکم من و بچه اش می زد تا خرج کراک خودش را درآورد. هر وقت دعوایمان بر سر موادمخدرش بیشتر می شد، از خانه بیرون می رفت و مدتها خبری از او نبود. من و پسرم سختیهای زیادی تحمل کردیم. خیلی گرسنگی کشیدیم و من مجبور شدم به خاطر خرید وسایل مدرسه برای پسرم دست به سرقت بزنم.

تحصیلاتت چه قدر است؟

تا اول راهنمایی.

شوهرت هم سابقه ای ندارد؟

نه، اصلاً.

نظرش راجع به زندانی شدن تو چیست؟

هنوز نمی داند.

بعد از بیست روز هنوز نمی داند؟!!

آهی می کشد و جواب می دهد: فکر می کند به خانه خواهر و یا برادرم در همدان رفته ام.

پس خانواده ات هم در مورد دستگیری تو، بی اطلاع هستند، درست است؟

تنها عمویم می داند. همین!

برای آزادی تو تلاشی می کند؟

گفت من به دادگاه می روم و هر چه جریمه بخواهند پرداخت می کنم تا آزاد شوی، اما دادگاه پول نخواست و گفت فقط کفالت!

چرا فقط به عمویت گفتی؟ به او اطمینان داری؟

نه، موضوع اطمینان نیست. او حتماً به همه اقوام تا حالا گفته، فقط فکر کردم خیلی دلسوز است و دنبال کارهایم خواهم رفت.

صحبت دیگری نداری؟

اشک در چشمانش جمع می شود و جواب می دهد:

من خیلی همسرم را دوست دارم. نمی خواهم طلاق بگیرم ولی موادمخدر، زندگیمان را می لرزاند و با یک اشتباه، سابقه ای برای خودم درست کردم. اگر شوهرم با دوستان ناباب رفت و آمد نداشت، با همان درآمد بخور و نمیر قبلی، زندگی شیرینی داشتیم. حالا هر چه شوهرم درآمدی دارد، برای کراک خودش خرج می کند.

مرضیه با گوشه روسری، اشکهایش را پاک می کند و اجازه می خواهد تا به اتاقش برگردد. اعتیاد شوهر، او را در 25سالگی با زندان آشنا نموده است. اما کاش همین فرصت، تلنگری برای شوهر معتاد وی باشد! اگر او از پای بساط موادمخدر بلند می شد، می فهمید که همسرش به همدان نرفته، او در زندان به سر می برد، به خاطر این که خود، این راه را مقابل مرضیه گذاشته است...

با تشکر از آقای سهراب سلیمانی مدير كل محترم زندانهاي استان تهران، آقای حاج کاظم مدير محترم زندان رجائی شهر

 

 

 





 


گروه: گزارش های زندان   تعداد بازدید: 216   تاریخ خبر: ۱۳:۵۰:۵۷ ۱۳۸۸/۰۹/۲۹   

نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
عنوان پیام
متن پیام


 
منوی اصلی