گزارش های زندان
می خواهم فرزندانم را ببینم



احمد افروز

می خواهم فرزندانم را ببینم

نقل از روزنامه حمایت

شیوا در سن ده سالگی ازدواج کرده است.خواندن همین جمله کافیست تا هر خواننده ای  با خود فکر کند در دنیای امروز چگونه یک دختر 10ساله می تواند ازدواج کند.می گوید در شهرستان ما رسم است همان رسم قذیمی که در خانواده ها به اصطلاح دختر به دختر می کنند اگر خانواده ای از خانواده دیگر دختری را به عروسی انتخاب کرد در مقابل باید آن خانواده هم دختری را برای آن خانواده به عنوان عروس در نظر بگیرد. اسمش شیوا نیست این اسم مستعاری است که برای مصاحبه انتخاب می کنیم شرم زیادی دارد از اینکه نامش در روزنامه چاپ شود تهدید می کند که اگر مصاحبه را با نام خودش چاپ کنم خودش را می کشد . 10روز پیش به بازداشتگاه اوین منتقل شده است او اکنون متهم است که دستور قتل همسرش را به پسری که با او رابطه داشته داده است.

وقتی دختر پسرعموی پدرم با برادرم ازدواج کرد من نیز به اجبار عروس آن خانواده شدم وهمان موقع به خانه شوهر رفتم چهار سال با همه سختی ها زندگی کردیم هیچ علاقه ای به همسرم نداشتم اصلاً مفهوم زندگی مشترک را نمی فهمیدم.بعد از چهار سال هر کردم و به خانه پدرم رفتم می خواستم طلاق بگیرم پدر و برادرم مخالفت کردند.درشهرستان ما طلاق گرفتن ننگ است و خانواده من هم نمی خواستند این ننگ را تحمل کنند.دوسال خانه پدرم ماندم آنجا هم خیلی اذیتم می کردند نه در خانه پدرم روز خوشی داشتم نه در خانه شوهر

.وقتی از او می پرسم چند کلاس سواد دارد می گوید بی سواد هستم نه خانواده خودم اجازه درس خواندن دادند و نه خانواده شوهر.بعد از دو سال شوهرم بدنبالم آمد برای ادامه زندگی به تهران آمدیم و خانه کوچکی را به سختی اجاره کردیم.اما تلخی های زندگی همچنان ادامه داشت هر روز دعوا و بگو مگو بود شوهرم فوق العاده بدبین و شکاک شده بود همیشه مشکلات بیرون را به خانه می آورد همه دق دلی هایش را سرمن خالی میکرد.دوستانی داشت که همیشه او را تحریک می کردند.وقتی از بیرون می آمد همه جای خانه را می گشت.انگار همیشه دنبال کسی یا چیزی می گشت حتی با خورد و خوراک من هم کار داشت.خدا او را بیامرزد هیچ وقت حرف گوش نمی کرد و همیشه حرف حرف خودش بود.

شیوا حرفهایش را با لهجه کردی می گوید و در بین حرفهایش مدام اشک چشمانش جاری می شود و قسم می خورد که بی گناه است و هیچ گاه راضی به قتل همسرش نبوده است.

شغل همسرت چه بود؟

کارگر بود

چند فرزند داری؟

دو پسر دارم یکی 12ساله و یکی 2سال.شیوا یا گفتن اسم فرزندانش دوباره اشک چشمانش جاری میشود.در میان گریه هایش می گوید اگر بچه هایم را نبینم خودم را می کشم.از روزی که دستگیر شده ام از آنها بی خبرم.من حق دارم که فرزندانم را ببینم.

وجود بچه ها هیچ تاثیری در رفتار شوهرت نداشت؟

نه.اتفاقاً ازوقتی بچه ها به دنیا آمدند رفتارهای او بدتر شد.من هم بخاطر بچه ها همه مشکلات را تحمل می کردم اما فشارها آنقدر زیاد بود که سه بار تصمیم گرفتم خودکشی کنم اما پسر بزرگم مانع می شد.

چگونه با آن پسر آشنا شدی؟

کارهای خانه اغلب با من بود حتی اجاره کردن خانه و پرداخت قبض های بانک را خودم انجام می دادم.یک روز برای برداشتن پول از عابر بانک بیرون رفته بودم هر چه کردم نتوانستم از دستگاه پول بردارم مثل اینکه دستگاه ایراد داشت کنار بانک مغازه ای بود از صاحب مغازه که مرد جوانی بود از او پرسیدم می تواندکمکم کند تا از دستگاه پول بردارم.او قبول کرد و پس از اینکه موفق شدیم پول برداریم از من پرسید پول را برای چه می خواهی گفتم اجازه خانه گفت شوهرت کجاست از عصبانیتم گفنم شوهرم مرده. آنروز گذشته چند روز بعد وقتی از آنجا عبور می کردم آن جوان دوباره مرا صدا کرد و از من سوالاتی پرسید عصبانی شدم و از آنجا دور شدم این اتفاق چندبار تکرار شد تا اینکه کم کم بین ما ارتباط برقرار شد.من به خاطر بی محبتی های خانواده و رفتارهای شوهرم دست به این کار زدم دلم می خواست یک تکیه گاه داشته باشم.آنقئر بی محبتی دیده بودم که کوچکترین محبتی مرا به سوی خود جذب می کرد.شیوا همچنان که این حرفها را میزند به خودش و کاری که انجام داده ناسزا می گوید.

آیا او متوجه نشد که تو شوهر داری؟

نه. او فکر می کرد شوهرم مرده به او گفته بودم با دایی ام زندگی می کنم.

در این مدت چه ارتباطی باهم داشتید؟

او به من خیلی علاقه نشان میداد برایم خانه ای اجاره کرد و ششصدهزار تومان برایم وام تهیه کرد همیشه به خانه ما می آمد.آنروزهابرای کذراندن دوره قالیبافی به ورامین می رفتم بعضی مواقع مرا می رساند.

شوهرت درباره اجاره کردن خانه از تو چیزی نپرسید؟

نه برای اینکه همیشه من این کارها را انجام میدادم.

آیا شوهر یا بچه هایت او را نمی دیدند؟

شوهرم که صبح می رفت و شب دیروقت می آمد پسر بزرگم هم هیچ عکس العملی نشان نمی داد گویا رفتار مرا درک می کرد من قلباً راضی به اینکار نبودم اما رفتار های خانواده و شوهرم و تهمت های آنها باعث شد دست به این کار بزنم پسرم از من چیزی نمی پرسید من هم به او چیزی نمی گفتم.

آیا رفتارهای تو برای آن جوان شک برانگیز نبود؟

نه .البته او هروقت از ناراحتی هایم می پرسید می گفتم داییم اذیتم می کند .ما شش ماه باهم بودیم و مشکل خاصی پیش نیامده بود.تا اینکه یک روز وقتی باهم در خیابان بودیم شوهرم مارا دید و با او درگیر شد.

تو چکار کردی؟

من از سروصدا و آبروریزی می ترسیدم سریع به خانه آمدم .شوهرم او را کتک زده بود.وقتی به خانه آمد یک کشیده به صورت من زد.من با خنده منکر هرگونه ارتباطی شدم و گفتم تو اشتباه کردی او اصلاً با من نبود.

بعد از آن چه شد؟

روز بعد که او را دیدم خیلی ناراحت بود گفت من او را به عزای مادرش می نشانم.فکر می کرد داییم است در دعوا هم متوجه نشده بود که او شوهرم است.شیوا دوباره گریه می کند و با لهجه خودش گفت به خدا قسم من نگفته بودم او را بکش من هرگز راضی به این کار نبودم.

ماجرای قتل چگونه رخ داد؟

یک روز بعد از ظهر که آمده بود دنبال ما در ماشین دوباره شروع به صحبت درباره شوهرم کرد گفت:دایی ات چه موقع از خانه خارج میشود؟گفتم حدود5یا 6 صبح.دوباره درباره کشتن او حرف زد فکر می کردم در حد حرف است و از سرعصبانیت چیزی می گوید.از او خواستم سریع ما را به خانه برساند.فردا صبح ساعت 5 شوهرم صدایم کرد گفت لباس های مرا بده نمازت را بخوان باهم برویم.اول گفتم من نمی آیم الان زود است وقتی او حاضر شد برود دلم یکباره شور زد گفتم صبر کن باهم برویم اما او چون حاضر شده بود صبر نکرد.گفتم دلم شور میزند گفت هیچ اتفاقی نمی افتد و رفت.من هم یک ساعت بعد به سمت ورامین رفتم شب که به منزل برگشتم هنوز شوهرم نیامده بود تلفن زنگ زد صدای پشت تلفن گفت شوهرت را کشته اند برای شناسایی به آگاهی بیا.فردا صبح با خانواده شوهرم به آنجا رفتیم و جسد را شناسایی کردیم.بخاطر حضور خانواده شوهرم نتوانستم چیزی بگوبم وقتی برگشتیم در بین راه مجدداً از آگاهی زنگ زدند واز من خواستند تا برگردم وقتی برگشتیم مرا بازداشت کردند آنجا همه چیز را گفتم.

در دادگاه چه اتفاقی افتاد؟

آن پسر به دروغ همه چیز را گردن من انداخته بود و گفته بود که من از او خواستم شوهرم را بکشم.حتی پسرش هم خبر دارد.می گفت روز آخر من با روشن و خاموش کردن چراغ بالکن به او علامت داده ام بخدا همه اش دروغ است.ولی کسی حرف مرا باور نکرد هرچه قسم خوردم گریه کردم کسی اعتنا نکرد.وقتی اسم پسرم وسط آمد ترسیدم مبادا اتفاقی برای او بیفتد از ترسم اتهامات را قبول کردم و گفتم من دستور دادم ولی بخدا قسم من اینکار را نکردم اگر کار من بود می توانستم با فرزندانم فرار کنم اما من نرفتم وقتی هم آگاهی بودم خودم همه ماجرا را تعریف کردم.

الان آن پسر کجاست؟

مثل اینکه در زندان رجایی شهر است

خانواده ها چه کار کرده اند؟

خانواده شوهرم با من حرف نمی زنند حتی برادرم هم از من متنفر است .مادرم دنبال کارم آمده و برایم وکیل گرفته من یک عمر زیر تهمت زندگی کرده ام الان هم که بدتر شده است.برادر شوهرم می گوید او هر روز به ورامین برای خیانت به همسرش می رفت .تنها گناه من دوستی با این پسر بود غرور داشتم می خواستم روی پای خودم بایستم از همه مردها متنفر بودم این دوستی هم اتفاقی بود.من هرگزراضی به کشته شدن شوهرم نبودم.

حرف آخر؟

من دختر 10ساله بودم که با اجبارازدواج کردم.نه درس خواندم و نه روز خوشی دیدم.آنقدر بی محبتی دیدم آنقدر بدرفتاری دیدم تا به آن پسر نامرد پناه آوردم.من کاری نکردم قسم می خورم که من هیچ وقت دستور قتل همسرم را ندادم.اگر امروز زندگی من به این گندآب کشیده شده است مقصر خانواده خودم هستند.من یک مادر هستم دوری بچه هایم برایم کشنده است می خواهم پیش بچه هایم بروم من باید فرزندانم را ببینم والا خودم را خواهم کشت.

شیوا سرش را میان دستانش میگیرد و گریه می کند.به گذشته خودش و اشتباهی که کرده لعنت می فرستد.شیوا هم قربانی خشونت پنهانی است که علیه زنان جاری است.دختری که در سن 10سالگی به خانه شوهر پا میگذارد و در تلخی و خشونت زندگی می کند وقتی در 14سالگی به خانه پدر پناه می آورد کسی پشتیبانش نیست.زن بیسوادی که در شهر بزرگی چون تهران بی حمایت خانواده و همسر رها شده بود.او به دنبال یک تکیه گاه می گشت اما به کسی تکیه داده بود که الان همه زیربنای زندگیش را ویران کرده است.امیدواریم بی گناهی او ثابت شود تا باردیگر بتواند فرزندانش را درآغوش بکشد.

با تشکر از آقای سهراب سلیمانی مدیرکل محترم زندانهای استان تهران ،آقای صداقت مدیرمحترم بازداشتگاه اوین و حفاظت و اطلاعات بازداشتگاه که ما را در تهیه این گزارش یاری کردند.







گروه: گزارش های زندان   تعداد بازدید: 163   تاریخ خبر: ۱۳:۳۲:۲۲ ۱۳۸۸/۱۰/۲۹   

نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
عنوان پیام
متن پیام


 
منوی اصلی