آرشیو اخبار آرشیو اخبار
خروجی خبرخوان خروجی خبرخوان اخبار
جستجو برای      
مقالات

شيوه هاي ايجاد رفتار هاي مطلوب در کودکان
فرهاد سلیمانی- احسان باذوق- پیمان هزار جریبی- رضا حسین پناه
ندامتگاه قزلحصار
امتیازدهی به این مقاله:


1394/09/16
نظرات شما (0)
خلاصه مقاله
شيوه هاي ايجاد رفتار هاي مطلوب در کودکان مقدمه:          هر چند از دير باز تا كنون مساله چگونگي تربيت و نحوه رفتار با كودكان به نوعي مورد توجه و نظر بوده است، ولي ميان شيوه هاي امروزي و روشهاي مورد استفاده در گذشته تفاوت زياد به چشم مي خورد. آنچه در گذشته انجام مي شد، در كمال قدرت و اطمينان صورت مي گرفت، و آنچه امروزه رخ مي دهد همراه با تامل و عدم اطمينان است. گذشتگان، حتي در مورد اشتباهات، با قاطعيت عمل مي كردند، در حالي كه امروزه ، ما درباره امور صحيح و بجا نيز دچار شك و ترديد و تزلزليم و به درستي نمي دانيم كه كار صحيحي انجام مي دهيم يا خير. اين عدم قاعيت در ارتباط با اطفال از كجا ناشي مي شود؟ همه ما كم و بيش با نظريات فرويد، كه با روان كاويهاي خود خطرات انعكاس زندگي ناشادمانه كودكي را در زندگي بعدي نشان داده است، آشنايي داريم و بيمناكيم كه مبادا با رفتار نسنجيده و نا مناسب، زندگي فرزندان خود را تباه كنيم. ااز آن جا كه رفتار با كودك در چند سال اوليه زندگي بسيار اهميت دارد و شالوده هاي شخصيتي او را پي ريزي مي نمايد، مساله را در دو بخش، يكي برخورد و چگونگي رفتار والدين با اين امر در محيط خانواده و ديگري برخورد و رفتار مربيان را با امر مذكور در محيط آموزشگاه جداگانه بررسي مي نماييم: الف) والدين و محيط خانوادگي هيچ پدر و مادري نمي خواهد زندگي فرزند خود را تيره و تار سازد. مادري كه صبح به نيت عيب جويي و خوار و خفيف كردن فرزند از رختخواب برخيزد، وجود ندارد. بر عكس بيشتر مادران صبحگاه مي انديشند: ((امروز روزي پر از صلح وصفا خواهد بود. نه داد و فريادي، نه بحث و مجادله اي و نه جنگ و دعوايي)). اما علي رغم اين حسن نيت باز جنگ در مي گيرد. بار ديگر آنچه را كه نمي خواهيم بر زبان مي آوريم و با لحني كه دوست نداريم صحبت مي كنيم. كليه پدران و مادران آرزومند سعادت و شادماني فرزندان خود هستند. هرگز سعي ندارند به عمد طفل خود را ترسو،‌خجالتي ، بي ملاحظه و يا شرور بار بياورند. با همه اين احوال بسياري از كودكان در جريان رشد صفات و خصوصيات نكوهيده پيدا مي كنند و در به دست آوردن اعتماد و احترام براي ديگران موفق نمي شوند. ما از كودكان انتظار ادب داريم، ولي آنان بي ادبند، مي خواهيم نظيف باشند، ولي كثيفند، مي خواهيم به خود متكي باشند ولي متزلزلند، مي خواهيم شادمان باشند، كه متاسفانه نيستند. مقصود از نگاشتن اين سطور روشن كردن مقاصد پدر و مادر در ارتباط با كودكان در جهت امر تشويق و تنبيه كودكان و پيشنهاد روش هايي براي رسيدن به اين هدفها است. (( پدر و مادر با مسايل مجردي سر و كار دارند كه با دستورات قالبي از قبيل توجه بيشتر، محبت زيادتر و غيره حل نمي شود و به راه حلهاي خاص و سنجيده نياز دارد. يعني نمي توان صفات پسنديده انساني را به وسيله كلمات به آنان آموخت، بلكه اين كردار، گفتار و پندار ما است كه سرمشق كودك مي شود)). شك نيست كه آموزش كودك از دنياي اطرافش نشات مي گيرد. اگر با اعتقاد دايم رو به رو باشد در او حس مسئوليت شكوفا خواهد شد. مي آموزد كه هميشه خود را محكوم كرده و از ديگران عيب جويي كند. مي آموزد كه به قضاوت خويش اعتماد نكند، قدرت خود را انكار نمايد و نسبت به حسن نيت ديگران مشكوك باشد. و بالا تر از همه اين كه همواره در زندگي در انتظار بدبختي ها و وقايع دردناك باشد. پدران و مادراني كه با فرزندان خود به اين جهت كه آنان با وظايف خويش عمل نمي كنند، در جنگ و كشمكش هستند بايد بدانند كه در اين جدال نمي توانند پيروز شوند. وقت و انرژي كودكان براي مبارزه از وقت و انژي ما بيشتر است. حتي اگر در يكي از مبارزات بر آنان پيروز شويم و بتوانيم در موردي خاص كه با بي اعتنايي ، دلسردي و بي اعتمادي همراه است، جبران مي كنند. پيشروي در اين راه و اعمال خشونت ، آنان را به ستيزه جويي و پرخاشگري علني وا مي دارد و ادامه اين راه ممكن است به بزه كاري و رفتار ضد اجتماعي منتهي شود. براي پيروزي فقط يك راه وجود دارد: فتح قلوب آنان. در ابتدا احتمال دارد اين موفقيت نا ممكن جلوه كند، ولي بزرگسال علي رغم كليه دشواري ها، قادرند ميان خود و اطفال روابط حسنه ايجاد نمايند. البته اين امر مهم، كه جنبه سازندگي دارد ، يك روزه و با فوريت صورت نمي گيرد، به دقت و انرژي فراوان نياز دارد و در صورتي كه با تمام وجود خواهان آن باشيم، زودتر از آنچه تصور مي كنيم فراهم مي شود. (( اگر والدين با فنون تربيت كودك آشنا گردند و نيازهاي كودكانشان را بشناسند، اولا انتظاراتشان از كودكان در حد معقول خواهد بود، ثانيا نقش خود را به عنوان پدر و يا مادر بهتر درك و ايفا خواهند نمود)). فرويد پديده ((فراخود)) را به منزله يك عامل عاطفي براي كودكان دانسته  و مي گويد فراخود دارنده عوامل عاطفي است كه بنيانگذار مباني اخلاقي كودكان است، به اين معني كه كودك آنچه را كه از پدر و مادر كسب مي كند بعدها شخصيت او روي اين عامل پايه گذاري مي شود. ژان پياژه اين فرضيه را كاملا قديمي مي داند .‌او معتقد است غريزه تقليد در كودكان عامل اصلي پايه گذاري عواطف آنان نيست، زيرا تقليد اساس زندگي كودك است و هرچه را از پدر و مادر مي بيند تقليد مي كند و در هر دوره اي كه كودك گرفتار تعارض هاي رواني است سعي مي كند محبت يا شفقت مادر را در وجدان خود تجزيه و تحليل نمايد و از آن براي خود يك ايده آل شخصي مي سازد. ميان روش برقراري انضباط در گذشته و حال تفاوت شاياني موجود است. پدر و مادر در گذشته براي نظم بخشيدن به رفتار طفل  جلوي اعمال نا مقبول او را ترتيبي بدهد تا كودك بداند كه حرف او را فهميده است، حتي اگر به ميل كودك رفتار نكند)). روش جديد، كودك را چه از نظر احساس و چه از نظر رفتار ياري مي كند و پدر و مادر به كودك اجازه مي دهند راجع به آنچه كه احساس مي كند با صداي بلند صحبت كند، ولي در عين حال از انجام دادن رفتار ناشايسته خود داري نمايد. محدوديت ها طوري برقرار مي شود كه احترام پدر و مادر و طفل از هر جهت مفوظ باقي بماند. مقررات نه اختياري و نه زاده هوس است، بلكه بر اصول تربيتي بنا شده و سازنده شخصيت است. محدوديت ها بدون خشم و طغيان غير ضروري اعمال مي شوند. مخالفت كودك با اين محدوديت ها و مقررات غير منتظره نيست و قابل درك است و همچنين براي نظر او مهم يا محبوب است، در حال انجام دادن آن عمل مشاهده كند)). محدوديت ها بايد به طريقي اعمال شود كه به طور وضوح به كودك بفهماند : رفتار نا مقبول از چه چيزهايي تشكيل مي شود. چه جانشين هايي پذيرفته مي شود. مثلا ظروف را نبايد پرتاب كرد، ولي توپ را مي توان پرت كرد. به عبارت ديگر ظروف براي پرت كردن نيست، اما توپ هست. محدوديت ها بايد جنبه مطلق داشته باشند، نه جنبه نسبي. مثلا ميان آب پاشيدن يا آب نپاشيدن به كودك، بايد وجه مميزهايي وجود داشته باشد. محدوديتي كه مي گويد : (( مي تواني كمي به او آب بپاشي، آنقدر كه خيس نشود ))، به استقبال دردسر رفتن است. محدوديت بايد به قاطعيت بيان شود و فقط حامل يك پيام براي كودك باشد. وقتي پدر يا مادر نسبت به انجام دادن يا انجام ندادن امري مشكوك باشد، بهتر است قبل از هرگونه اقدامي ،‌ابتدا نظر و تصميم خود را روشن نمايد. محدوديتهايي كه بر بي تجربگي و شك وترديد بنا شود،  در كودكان ايجاد حالت مقاومت مي كند و به صورت مبارزه اميال و قدرت در مي آيد ، مبارزه اي كه هيچ يك از طرفين دعوا در آن موفق نخواهند شد. محدوديت بايد طبق شرايطي مقرر شود كه حتي المقدور منجر به مخالفت نگردد و به ارزشيابي از شخصيت طفل نينجامد. در حقيقت اين عمل بايد با قدرت، و نه با اهانت، ناسزا و احتمالا تنبيه همراه باشد. اگر پدر و مادر در مورد محدويت هايي كه قايل شده اند كاملا مطمئن باشند و مقررات مربوط را با زباني نرم بيان نمايند، كودك معمولا همكاري مي كند و خود را با اين قواعد وفق مي دهد. اما گاه اتفاق مي افتد كه كودكان قانون شكني مي كنند. سوالي كه مطرح مي شود اين است: وقتي كودك از مقررات سرپيچي كند، چه بايد كرد؟ روش تربيتي، در اين مورد حكم مي كند كه پدر يا مادر نقش خويش را به صورت بزرگسال مهربان، ولي جدي ايفا نمايد. عكس العمل نسبت به رفتار تجاوزگرانه كودك نبايد با مشاجره و زياده گويي همراه باشد. اين سوال نيز همواره مطرح است كه آيا تنبيهات بدني و در مواردي بالاخره مي تواند ضروري باشد؟ با اين كه همه مي دانيم تنبيهات بدني كار صحيحي نيست، با اين حال گاه گاه اين عمل از ما سر مي زند. معمولا پس از اين كه تهديد و تطميع كاري از پيش نمي برد از اين روش به عنوان آخرين راه چاره استفاده مي شود. غالبا به هنگام بروز خشم و لبريز شدن تحمل بدون برنامه ريزي قبلي دست به اين كمار مي زنيم. در اين لحظه به نظر مي رسد كهكاري موثر انجام شده است. هيجان پدر و مادر تسكين مي يابد و كودك، براي مدت كوتاهي وادار به اطاعت مي شود. همان طور كه برخي از پدران و مادران مي گويند: (( اوضاع و احوال روبراه مي شود )). اگر تنبيهات بدني كودك تا اين اندازه موثر است، چرا همگان معتقدند كه كار شايسته اي نيست؟ به هر صورت همه ما در مورد تنبيهات بدني متفق القول هستيم و آن را رد مي كنيم. ما از به كار بردن زور و فشار شرمسار هستيم و در اين گونه موارد به خود مي گوييم: (( حتما راه حلهاي بهتري نيز وجود دارد )). تنبيه كردن كودك، به علت درس ناپسندي كه به او مي دهد، ناشايسته است. به كودكان روشهاي نامعقول، رو به رو شدن با عصبانيت را مي آموزد. عملا به ايشان نشان مي گويد: (( وقتي عصباني مي شوي بزن )). به جاي اينكه بزرگسالان از مهارت و استادي خود استفاده كنند و به اطفال چگونگي مقابله انسان با حالات غير طبيعي و وحشيانه را بياموزند ، به آنان زندگي جنگلي را توصيه مي كنند. (( اگر عملي نفرت انگيز در اين جهان يافت مي شود كه وجود آن آدمي را ناراحت سازد، بد رفتاري و خشونت با كودك بيگناه كه قدرت دفاع از خود ندارد، نفرت انگيزترين اعمال به شمار مي آيد )). يكي از بدترين اثرات تنبيه بدني اين است كه ممكن است جلوي رشد شعور كودك را بگيرد . تنبيه باعث مي شود كه احساس گناه به آساني بر طرف شود: كودك پاداش رفتار بد خود را گرفته است براي تكرار ان احساس آزادي مي كند و در اين صورت، كودك براي رفتار نامناسب احساس شرمساري نمي كند و در اقدام به آن جسور مي شود. حتي گاهي اوقات ناخود آگاه، به دليل احساس گناه ، داوطلب تنبيه مي شود. كودك را كه به اين صورت داوطلب تنبيه است بايد كمك كرد تا راههاي معقول مواجه شدن با خشم و احساس گناه را بيابد، ولي نبايد او را براي رسيدن به درخواست نامعقول كمك كرد. البته انجام دادن اين امر كار آساني نيست. در بعضي مواقع،  در مورد عمل خطا مي توان از طريق گفتگوي باز ، باعث تخفيف خشم و احساس گناه شد. در موقعيت هاي ديگر، بايد حالت كودك را بدون انتقاد پذيرفت،ولي براي اعمال او محدوديت قائل شد. در اين صورت، بايد به كودك كمك كرد تا ناراحتي خود را از طرق معمول بر طرف كند. وقتي كودك براي بيان خشم و احساس گناه خويش راههاي بهتري داشته باشد، وقتي كه والدين براي برقراري و اجراي محدوديتها و مقررات روشهاي بهتري بياموزند، احتياج به تنبيه از ميان مي رود. يكي از راههاي بازداري كودك از اعمال نادرست ، راهكاري است كه اصطلاحا (( اصل اشباع )) ناميده مي شود. اين اصل در حقيقت از ويژگي تنوع طلبي انسان مايه گرفته است. به خصوص كودكان، كه حوصله كمتري دارند، از تكرار پي در پي يك رفتار زودتر از بزرگترها خسته شده، دست از كار مي كشند. اين شيوه بدين طريق است كه اگر كودك رفتاري نامطلوب دارد نه در بازداري او از آن رفتار كه در تكرار آن رفتار اصرار كنيم تا كودك از آن رفتار به كلي خسته شود. البته توجه به چند نكته در اين روش ضرورت دارد: اول آنكه رفتاري را كه به اصطلاح مورد اشباع قرار مي دهيم براي خود كودك يا ديگران زيان آور نباشد، دوم آنكه وقتي براي اشباع يك رفتار به كودكي اصرار مي كنيم تا آن را ادان=مه دهد، نبايد كارها را رها نماييم، بلكه لازم است تا رساندن كودك به مرحله اشباع و خستگي و بيزاري او از آن رفتار به اصرار خود ادامه دهيم و بالاخره، نكته سوم آن كه هرگز در حضور ديگران به ادامه رفتار نامطلوب ، كه ممكن است الگوي آنان قرار گيرد اصرار نورزيم. با توجه به آنچه گذشت، آيا مي توان اين نتيجه را گرفت كه اگر تنبيه نكوهيده است بايد تشويق را جايگزين كرد، و در اين صورت آيا هميشه تشويق روش بهتري است؟ بسياري از افراد تصور مي كنند كه تشويق هميشه در كودك اعتماد به نفس مي آفريند: ولي عملا ممكن است كه تشويق باعث هيجان و بدرفتاري شود. چرا؟ بسياري از اطفال در هنگام عصبانيت براي خانواده خود افكار ويرانگر در سر مي پرورانند. وقتي براي پدر و مادر از او به عنوان يك بچه خوب ياد مي كنند، ممكن است اين گفته را نپذيرد، زيرا تصويري كه از خويش در ذهن دارد با آنچه ايشان مي گويند مغاير است. در واقع، گاهي اوقات كودك هر قدر بيشتر تحسين شود بيشتر بدرفتاري مي كند تا (( خود )) حقيقي اش را نشان دهد. پدران و مادران اغلب گزارش مي دهند كه كودكانشان بلافاصله بعد از مورد تشويق قرار گرفتن دست به اعمال خطا زده اند، گويي بدين طريق مي خواسته اند خلاف گفته پدر و مادر را اثبات نمايند. آيا معني اين گفته ها اين است كه ديگر، تشويق موثر نيست؟ نه، هرگز، بلكه بدين معني است كه تشويق مانند دارويي قوي بايد مورد توجه به قواعد معين تجويز گردد: قواعد مربوط به مقدار و زمان مصرف دارو، احتياط در مورد وجود حساسيت و غيره. قواعد مشابهي در مورد تجويز داروهاي رواني نيز وجود دارد. مهمترين و حساسترين قاعده اي كه از ان در اين جا مي توان نام برد، اين است كه تشويق فقط بايد در مورد كوشش و پيشرفت كودك به عمل آيد و به منش و شخصيت او مرتبط نشود. وقتي پسر بچه اي باغچه را از چيزهاي زيادي پاك مي كند، طبيعي ترين راه تشويق اين است كه از چگونگي فعاليت او و تاثير اين فعاليت روي باغچه صحبت شود. ستايش شخصيت او در اين مورد كاري بي ربط و غير معقول است. كلمات و جملات ستايش آميز بايد همچون آينه ، تصوير حقيقي اعمال او را نشان بدهد و نه اين كه بصورت اغراق آميز تصوير مبهمي از شخصيت او را ترسيم نمايد. در اين صورت كلمات و جملات  باعث مي شود تا طفل ضمند احساس شادماني ، از عمل موفقيت آميز خود حالت غرور آميز پيدا كند. در مقابل اگر شخصيت يا منش طفل مورد ستايش واقع شود هيجان زده شده، مي هراسد. زيرا مي انديشد كه هرگز قادر نخواهد بود آن طور كه ستايش شده است عمل كند. بنابراين قبل از آن كه مورد آزمايش قرار بگيرد و در نتيجه آن به عنوان يك فريبكار شناخته شود، به مسئوليتي كه بزرگترها بر دوشش گذاشته اند ازطريق رفتار خلاف ، اعتنايي نمي كند و نفس به راحتي مي كشد. ستايش مستقيم از شخصيت، چون نور مستقيم خورشيد ناراحت كننده و غير قابل تحمل است. اگر به كسي گفته شود كه عالي، سخاوتمند، فروتن و اعجاب آور است باعث شرمساريش مي شود و آرزو مي كند حداقل برخي از صفاتي كه به او نسبت داده شده است، رد كند. زيرا در حضور جمع ، نمي تواند بگويد : (( متشكرم از اين كه صفاتي را كه در من نيست، به من نسبت داده ايد ))، و ممكن است علاوه بر رد آنچه به او نسبت داده شده ، در او افكار نا مساعدي نيز در مورد ستايش كننده به وجود آيد. تشويق و تاييد از دوقسمت تشكيل مي شود: كلمات ما و نتيجه گيري طفل، كلمات و جملات ما بايد به طور وضوح نظر مثبت ما را نسبت به كوشش ، كار، پيشرفت، قدرت خلاقيت، توجه و علاقه مندي طفل برساند. كلمات ما بايد طوري تركيب شود كه كودك خود به خود و بدون دردسر بتواند در مورد شخصيت خود نتيجه اي عيني و قابل لمس بگيرد. كلمات ما بايد شبيه يك بوم سحرآميز باشد تا طفل را وا دارد از خويشتن تصويري مثبت بر آن ترسيم نمايد. درباره چگونگي تشويق شيوه هاي مختلفي ارائه گرديده است. درايكورز (Drikurs  )  يكي از صاحبنظران تربيت كودك كه پيرو نظريات آدلر است ، سعي كرده روش آدلر را ، كه متاثر از روان شناسي انفرادي است، براي تربيت كودك بكار گيرد. گروهي از محققان و علماي تربيت كودك پيشنهادها و عقايد درايكورز را پذيرفته و با موفقيت بكار بسته اند. به نظر وي در اجرا و كاربرد تشويق ، توجه به نكات زير ضرورت دارد: 1-    ارزش انجام دادن كار به خود كودك نسبت داده مي شود. به عنوان مثال اگر والدين كمك نموده اند تا كودك بتواند مكعب بسازد، پس از توفيق به او گفته شود: اين كاري است كه تو انجام داده اي). 2-    بايد اعتماد لازم را به توانايي كودك جهت انجام كار و پيشرفت او داشت. به عنوان مثال به كودك بايد گفت: (( تو توانايي انجام اين كار را داري)). گفته هاي سازنده، همراه با نتيجه گيري مثبت طفل، پايه هاي سلامت عاطفي و رواني او را بنا مي كند. كودك نتايجي را كه از گفته هاي ما در مورد شخصيت خود به دست آورده است، بارها در خاموشي و سكوت براي خود تكرار مي كند. مفاهيم مثبت و قابل لمسي كه به اين طريق به ذهت تلقين مي شود، باعث ايجاد حس خوشبيني نيسبت به خويش و دنياي اطراف مي گردد. انتقاد چه وقت سازنده و چه وقت مخرب است؟ انتقاد سازنده منحصرا به توضيح روش صحيح به انجام رسانيدن امور است، بدون اينكه با اشارات منفي راجع به شخصيت كودك همراه باشد. وقتي كودك مرتكب تقصيري مي شود و كار خلافي مي كند، عاقلانه نيست كه راجع به شخصيت او نظرات منفي ابراز شود. در اينگونه موارد، عاقلانه ترين كار اين است كه بزرگترها راجع به واقعه اي كه اتفاق افتاده است- و نه راجع به شخصيت خاطي- صحبت كنند. در بسياري از خانواده ها در جنگ و جدال ميان اطفال و پدران و مادران بر طبق روال معين در مي گيردو بنا بر اين قابل پيش بيني است. كودك سخني ناشايسته بر زبان مي آورد يا مرتكبعمل خلافي مي شود، عكس العمل پدر و مادر با توهين و تحقير و به خصوص ترساندن همراه است. كودك شديدتر پاسخ مي دهد. پدر و مادر با خشونت بيشتر و ترساندن كودك كار او را تلافي مي كنند و يا به تنبيه متوسل مي شوند. بدين طريق طوفان بر پا مي شود. به اين صورت، نه تنها كودك از تكرار عمل خطا بر حذر نخواهد ماند، بلكه اعتماد و اعتقادش از پدر و مادر نيز سلب مي شود. نكته اساسي در اين سوال نهفته است : آيا اين منازعات و مشاجرات ضروري و غير قابل اجتناب است؟ آيا نمي توان عاقلانه و آگاهانه با رفتار نا خوشايند كودكان روبرو شد؟ از ناسزا گفتن و به كار بردن كلمات ناشايسته، كه همچون تيرهاي زهرآگين براي مقابله دشمن استعمال مي شود، نبايستي استفاده كرد. وقتي كسي بگويد: (( اين صندلي چقدر زشت است ))، براي صندلي اتفاقي نمي افتد،‌نه خجالت مي كشد و نه مورد اهانت واقع مي شود. همان گونه كه هست، بدون توجه به صفاتي كه به او نسبت داده اند، باقي مي ماند. ولي وقتي طفلي مورد اهانت واقع مي شود و تنبل، بي توجه يا زشت خوانده مي شود ، چيزي درونش مي شكند و در روح و جسمش عكس العملهاي خاص پديدار مي گردد. ولي وقتي اين صفت را مكرر به او نسبت دهيم، گفته ما را باور مي كند و خود را به صورت يك آدم بي خاصيت و بي عرضه مي بيند. اگر تصادفا پايش به جايي گير كند و به زمين بيفتد، به خود مي گويد: (( زمين خوردن من بي عرضه اتفاق غير منتظره اي نيست )). چنين كودكي احتمالا از شركت در فعاليتهايي كه نياز به چابكي و جست و خيز دارد خود داري مي كند، زيرا معتقد است آن قدر بيكاره است كه در اين قبيل امور نمي تواند موفق شود. وقت پدر و مادر دائما طفل را احمق و نادان مي خوانند، او بالاخره اين گفته را باور مي كند و در ذهن خود خويشتن را به صورت يك احمق مي بيند. آن گاه كليه فعاليتها و كوششهايي را كه به هوش و ذكاوت نياز دارد، كنار مي گذارد و رهايي خود را از بند تمسخر و اهانت ديگران، در كناره گيري از فعاليتها و رقابتها مي بيند. سلامت را در كناره گيري جستجو مي كند و در زندگي شعارش چنين خواهد بود : ((اگر كوشش نكنم، شكست نخواهم خورد )). به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه اگر كودك را سرزنش مي كنيم واقعا مستوجب سرزنش شدن هست با اين عمل نتيجه احساسي است كه ما داريم و فكر مي كنيم عمل كودك نادرست و سرزنش كردن او به وسيله ما كاري صحيح است. آيا آنچه را كه مي پنداريم صحيح است نبايد در درستي آن ترديد كنيم؟ آيا اين نتيجه يك نوع قدرت در ما نسبت به كودك نيست كه آنچه را مي پنداريم درست است، صحيح بدانيم و عمل او را كه هماهنگ با طرز فكر ما نيست، خطا و نادرست؟ آيا اين همان موردي نيست كه برخي از متخصصان از آن به عنوان (( بر چسب )) ياد مي كنند؟ به موجب اين نظر عمل نادرست به عنوان فرايندي توجيه مي شود كه توسط آن صاحبان قدرت موفق مي شوند عمل فاقدان قدرت را نادرست تعريف كنند. ما در كودكي نياموخته ايم كه با احساس خشم به صورت احساس عادي و طبيعي روبرو شويم. برعكس، ياد گرفته ايم كه خشم را حالتي گناه آلود بدانيم و از بروز آن خودداري كنيم. خشمگين شدن را بايد با بد بودن مترادف بدانيم و خشم را نه تنها به صورت يك تقصير و خلاف، بلكه به شكل يك جنايت تصور نماييم. در مناسبات با فرزندانمان سعي مي كنيم صبور و آرام باشيم و اغلب اين تحمل را به حدي مي رسانيم كه ناگهان عنان اختيار را از دست داده، منفجر مي شويم. از اين كه خشم ما به فرزندانمان صدمه بزند مي ترسيم، بنابر اين همان گونه كه غواص نفس خود را در سينه حبس مي كند، ما نيز خشممان را فرو مي خوريم. در هر دو مورد، و بلكه در هر صورت، ظرفيت شخص در خويشتن داري محدود است. خشم همانند سرماخوردگي عادي حالتي است كه گاه براي اشخاص پيش مي آيد. ممكن است اين حالت را تحسين نكنيم، ولي نمي توانيم يعني نبايد از ظهورش جلوگيري كنيم. با اين كه خشم تحت قواعد و شرايط معين و در موقعيتهاي خاص ظاهر مي شود، ولي اغلب ناگهان و غير منتظره مي آيد. گرچه معمولا خشم زياد به طول نمي انجامد، ولي در موقع بروز تصور مي شود كه مدتي مديد پايدار خواهد ماند. وقتي خونسردي خود را از دست مي دهيم، آن چنان عمل مي كنيم كه گويي سلامت خود را از دست دادهايم. نسبت به كودكانمان سخناني بر زبان مي آوريم و اعمالي مرتكب مي شويم كه در مواقع عادي در حق دشمنان خود روا نمي داريم. فرياد مي كشيم، ناسزا مي گوييم و همه چيز را در هم مي ريزيم. وقتي طوفان پايان مي گيرد، از كرده خود پشيمان مي شويم و با خود عهد مي بنديم كه در صورت بروز مجدد علايم طغيان خشم، عنان اعصاب خود را در دست داشته باشيم. ولي خشم به زودي و بدون توجه به حسن نيت ما، باز مي گردد و ما بار ديگر نسبت به كساني كه زندگي و دارايي خود را وقف سعادتشان كرده ايم، عصباني مي شويم. تصميم به خودداري از خشمگين شدن كاري عبث و بيهوده است و فقط باعث شعله ورتر شدن آتش مي شود. خشم مثل طوفان و گرد باد حقيقت دارد. بايد آن را شناخت و طريقه روبرو شدن با آن را آموخت. براي اينكه محيط خانه آرام باشد يا دنيا در صلح بسر برد، لازم نيست خلق و خوي بشر به يكباره دگرگون شود و همه احساسات و عواطف گوناگون تبديل به خيرخواهي و خيرانديشيشود، بلكه كافي است كه با روش هاي سنجيده و آگاهانه طرق مقابله با اين واقعه را بياموزيم و آنها را قبل از انفجار مهار كنيم. براي پدران و مادران خشم احساسي با ارزش است و براي اين كه ارزش خود را از دست ندهد، نبايد از آن بدون در نظر گرفتن نتيجه مورد نظر استفاده گردد. خشم نبايد با بيان فزوني گيرد، همان طور كه درمان نبايد رنج آورتر از درد باشد. خشم را بايد طوري ظاهر ساخت تا در پدران و مادران آرامش و در اطفال بينش دروني ايجاد نمايد و بر هيچ يك از آنان تاثير نا مطلوب باقي نگذارد. بنابراين نبايد در حضور دوستان كودك با او عصباني شويم، زيرا اين كار باعث طولاني شدن خشم، موجد مقاومت و موجب بروز حالت مبارزه و انتقام جويي مي شود، بلكه بايد تلاش كنيم تا ضمن به كرسي نشاندن نظرات صحيح خود ، ابرهاي طوفان زا را از محيط خانواده دور سازيم. در تربيت طفل، براي خشم پدر و مادر بايد محلي منظور شود. در حقيقت، در نظر كودك، خشمگين نشدن و خونسرد ماندن در موقعيتي كه بايد خشمگين شد، نشانه بي علاقگي و بي تفاوتي است. آنان كه دوست دارند و عشق مي ورزند ، نمي توانند خونسرد بمانند. البته مفهوم اين پيام اين نيست كه مي توان اطفال را دستخوش طوفانهاي گاه و بيگاه خشم خود نمود، بلكه منظور اين است كه بايد به وسيله خشم به اطفال تفهيم شود كه تخطي بزرگترها هم محدوديتي دارد. (( مي خواهيم ببينيم كه آيا ترس و ارعاب عامل رشد دهنده روح انسان و عامل تربيت است يا نه؟ نقش ترس اين نيست كه عامل رشد دهنده باشد؟ ولي يك بحث ديگر اين است كه آيا عامل ترس جزء عواملي است كه بايد براي تربيت كودك يا براي تربيت اجتماع از آن استفاده كرد يا نه؟ جواب اين است: بله، از عامل ترس بايد استفاده كرد، ولي نه براي رشد دادن و پرورش، بلكه براي بازداشتن روح كودك يا روح بزرگ در اجتماع از برخي طغيان ها. يعني عامل ترس، عامل رشد دادن و پرورش دادن استعدادهاي عالي نيست ، بلكه عامل فرونشاندن و جلوگيري از استعدادهاي پست و پايين، و عامل جلوگيري از طغيانها است. مخصوصا در مورد كودك اين نكته را بايد كاملا مورد توجه قرار گيرد. براي اينكه در زمان صلح و آرامش بتوانيم خود را براي مقابله با عصبانيت و فشارهاي روحي آماده كنيم، بايد واقعيتهاي زير را در نظر داشته باشيم: 1-    ممكن است كودكان گاهي باعث عصبانيت ما شوند. 2-    احساس خشم احساسي طبيعي است و نبايد باعث خجالت و شرمساري شود. 3-    بيان خشم بدون حمله به شخصيت و منش طفل، منع تربيتي ندارد. اين روش به پدر و مادر اجازه مي دهد تا بدون صدمه زدن به كسي و خسارت وارد آوردن به چيزي، خشم خود را ظاهر سازد. از طرف ديگر به خوبي نشان مي دهد كه چگونه مي توان خشم را به طور طبيعي و سالم ظاهر ساخت و در اين صورت كودك به آساني مي آموزد احساس خشم حالتي مصيبت آميز نيست و مي توان بدون نابود كردن ديگران به طريقي با آن كنار آمد. اين درس مفيد و موثر تنها از طريق بيان خشم توسط پدر و مادر آموخته نمي شود، بلكه پدران و مادران بايد به اطفال خود روشهاي صحيح و پسنديده بيان حالات عاطفي و راههاي معقول آرام كردن خشم و غضب را نشان داد. ب)مربيان و محيط آموزشگاه اگر همان طور كه از مطالعات انجام شده ، برمي آيد، بيشتر مسايل سازگاري و يا مشكلات ناسازگاري را كه سبب تشويق و تنبيه كودك در مدرسه مي شود را دنباله وضعيت يا مشكلات او در محيط خانواده بدانيم ، بايد به جستجوي اين امر برآمد كه چگونه مدرسه و خانواده مي توانند به ياري يكديگر وسايل كمك كردن به دانش اموزان را فراهم نمايند. بديهي است كه در چنين احوالي وظيفه اساسي اولياء و مربيان، دوشادوش يكديگر، فراهم ساختن محيطي است كه كودك بتواند در آن در نهايت آرامش به پرورش خوي اجتماعي شدن خود بپردازد و ذاتيات خود را با قاطعيت بيشتري به منصه ظهور برساند. به نظر مي رسد در اين قسمت به جاي آنكه مساله را مطرح نموده و مورد بررسي قرار دهيم كه آيا در مدرسه مربيان روش تشويق را مورد نظر قرار دهند مطلوبتر است يا شيوه تنبيه را، اين موضوع را مطرح كنيم كه مربيان چه وظايفي نسبت به دانش آموزان دارند . وظايفي كه اگر مورد عنايت همكاران محترم قرار گيرد به يقين موردي به وجود نخواهد آمد كه مستوچب تنبيه، يعني روشي كه از هر جهت و از هر نظر مطرود و مردود است، باشد. چنين به نظر مي رسد كه پيشرفت سريع علم و صنعت بارز را با جريان كند فهم و تسلط پيدا كردن بر عواملي كه در شكل دادن به شخصيت كودك موثرند، داراي تضاد شديدي است. در حالي كه سلامت بدن و شانس زنده ماندن در اثر پيشرفتهاي همه جانبه دانش پزشكي روز به روز در حال تزايد است ، براي انسان عصر حاضر ميسر نيست كه بتواند سهلتر از دوره هاي گذشته زندگي آسوده و راحتي را به عنوان يك موجود زنده اجتماعي جهت خود تهيه كند. تغييرات شگرفي كه چهره محيط زيست ما را دگرگون ساخته است، همچنين عدم امنيت و سرعت بي سابقه جريان زندگي مدرن ، مي توانند در حكم مهمترين عوامل جهت ايجاد اضطراب و عدم سازگاري در افراد، خواه كودك يا فرد بالغ، باشند. گرچه اكثريت كودكان توانسته اند خود را به طور رضايت بخشي با روشهاي تعليم و تربيت كنوني تطبيق دهند، ولي مطالعه دقيق رفتار بزرگسالان ناسازگار براي ما روشن مي سازد كه تقريبا همه نتايج ناسازگاريها، بزهكاريها و ناكامي هاي شخصي از هر نوع كه باشد با نقد تمايلات معين و خصوصيات زندگي كودكي فرد قابل پيش بيني و تشخيص است. (( نظريه جديدي در ميان علماي غرب در باب تربيت پيدا شده كه لازمه حرفشان اين است كه اساسا تربيت صرف همان پرورش است. چون بحث انها در تربيت اخلاقي بود و روي عقل و اراده بحث كرده اند نه روي حس ديني و حس زيبايي، گفته اند تربيت فقط و فقط پرورش نيروي عقل و پرورش اراده اخلاقي است و بس، و انسان را نبايد به هيچ چيزي عادت داد ، نه خوب، نه بد، زيرا عادت مطلق بد است )). اصولا هر چيزي، هرچند بهترين كارها و فضايل انساني باشد، همين قدر كه به صورت عادت جلوه كرد ارزش خود را از دست مي دهد، زيرا همين كه به صورت عادت درآمد آن ملكه است كه بر انسان حكم مي كند، چه عقل بپسنددو چه نپسندد. كانت و روسو سردسته اين مكتب هستند. روسو كتاب (( اميل )) را در عادت نوشته است و در آنجا مي گويد: (( اميل را بايد عادت دهيم كه به هيچ چيزي عادت نكند )). كانت مي گويد: (( هر اندازه عادات بشر زياد باشد، استعداد و آزاديش كمتر مي شود ))، البته منظور آزادي عقل است. ايده پرورش و رشد عاطفي بدون شك ايده بسيار مشكلي است و ممكن است ازطرف عده اي با نظر انتقاد بدان نگريسته شود. ولي آنچه قابل بحث مي باشد اين مساله است كه شايد توجه مختصري كه در گذشته نسبت به محتواي تعليم و تربيت در زمينه ارتباطات انساني و عوامل مربوط به پختگي اعمال مي شده، سبب گرديده است كه مدارس تا بدين حد نسبت به فهم اثرات ناسازگاريها و بهداشت رواني بيمارگونه ناشي از آنها بي علاقه مانده وقدمي در راه پيشگيري از آنها بر نداشته اند. شك نيست قبل از اينكه تعليم و تربيت بتواند نقش پيشگيرانه خود را به خوبي ايفا كند،‌معلمين بايد نسبت به مشكلات عاطفي كودكان در مدرسه آگاهي داشته و قادر باشند نشانه هاي دال بر اعلام خطرها را بشناسند، تا مالا موفق شوند. ديگر نمي توان به طور ساده همه مشكلات كودكان را در مدرسه ناشي از (( تنبلي)) و يا ((محيط بد خانوادگي)) دانست، بلكه بايد در پي آن بود كه علت و ((انگيزش سلوك و رفتار)) كودك را تشخيص داد تا بتوان قدمهايي جهت حل مشكلات آنان برداشت و يا احيانا از شدت ناراحتي هاي آينده جلوگيري كرد. وقتي كه مشكلي براي دانش اموز پيش مي آيد معلم بايد در پي كشف ريشه اصلي آن ناراحتي و يا ناسازگاري در محدوده شخصيتي كودك برآيد. مثلا اگر دانش آموزي حركات مذبوحانه و غير عادي نشان مي دهد معني و مفهومش چيست؟ در وراي هر رفتار ساده ممكن است انگيزه پيچيده اي وجود داشته باشد كه تشخيص آن تنها هنگامي ميسر است كه بتوان با دانش آموز به گفتگو نشست و علت رفتاري او را كشف كرد. از اين گذشته هنگام بررسي رفتار دانش آموز بايد وجود احتمالي عواملي ناخود آگاه را هم مورد توجه قرار داد. مسايل مربوط به برقراري ارتباط با شاگردان براي معلمين مهمترين مسئله است، بخصوص كه از يك طرف كودكان تحت تاثير عواملي هستند كه براي معلمينشان نا شناخته است و ازطرف ديگر فاصله ما بين معلمين و سواد آموختني هم روز به روز در حال افزايش است. بنابراين براي معلمين حايز اهميت است كه هم تغييرات اجتماعي را در مد نظر داشته باشند و هم بر دامنه معلومات خود بيفزايند. روي اين اصل وظيفه معلمين اين است كه به بهترين وجه شاگردان را جهت شركت در زندگي آماده نمايند و آنان را طوري تربيت كنند كه بتوانند به طرز رضايت بخش خود را با نيازهاي زندگي سازگار سازند. هرچند برخي از رفتارهاي نا معقول شاگردان در محيط مدرسه ناشي و متاثر از برخورد نادرست والدين در محيط خانوادگي با ايشان مي باشد، با اين حال در اين جا هم باز معلمين تيزبين مي توانند چنين فعاليت هايي را، نه با بد رفتاري و احتمالا تنبيه ، كه به كوچكترين نشانه هاي توجه و محبت به كودك نشان مي دهند در جهت صحيح هدايت نمايند، به عنوان نمونه مي دانيم كه والدين هميشه مايلند شاهد پيروزيهاي تحصيلي فرزندان خود باشند و گزارشهاي مناسبي دريافت دارند و غالبا هم در اين زمينه است كه كودكان سعي مي كنند با نشان دادن عدم موفقيت توجه آنها را به سوي خود جلب نمايند. البته نمي توان همه شكستهاي تحصيلي را بدين گونه توجيه كرد. بسياري از كودكان كه براي پيشرفت و يادگيري آمادگي و استعداد كافي دارند، در نتيجه رفتار نا مناسب پدر و مادر و جاه طلبي هاي آنان، ناخودآگاه حالت طغيان و مقاومت پيدا كرده به صورت اطفال عقب مانده در آمده اند. اگر تكاليف شب و نمرات درسي به صورت الماس هاي درخشان براي زينت تاج افتخار پدر و مادر به كار آيد، اطفال، ناخود آگاه ترجيح مي دهند تاجي از سنگ هاي بي ارزش، كه لا اقل از آن ايشان باشد به خانه بياورند. بنابراين ياغي كوچك،‌در نتيجه نرسيدن به هدفهايي كه پدر و مادر مقرر داشته اند، احساس استقلال و اهميت مي كند. از اين روي، ممكن است كه جستجوي شخصيت و استقلال و كسي بودن، باعث بي توجهي، بي علاقگي و شكست اطفال شود و آنان را مستوجب تنبيه نمايد. معلمين به آساني مي توانند دانش آموزاني را كه در پي شكار توجه و محبت هستند، تشخيص دهند. البته بعيد به نظر مي رسد كه كودكي بتواند از طرق شيطنت آميز و باطل توجه ديگران را به خود جذب نمايد، ولي گاهي اوقات براي اين گونه كودكان راه منحصر به فرد همين است و بس. بالاخره سوالي كه باقي مي ماند اين است كه آيا بايد دانش آمووز خاطي بوسيله معلم تنبيه شود يا اين كه با تشويق او را از خطاهاي بعدي بر حذر داشت؟ به نظر متخصصان مربوطه، پيش از اين كه اين گام ها (تنبيه و تشويق) برداشته شود، بايد تغييراتي در نگرشهاي معلمين بوجود آيد. به عبارت ديگر معلمين بايد بخواهند چرايي رفتار كودك را درك كنند و نه اين كه از اول او را به عنوان يك كودك مشكل و دشوار، كه داراي رفتار نا متناسب است، در نظر مجسم سازند. البته ممكن است ايجاد اين گونه تغييرات نگرشي در مدرسه، كه وظيفه اصليش تحكيم مباني يادگيري است، امر دشواري باشد. (( بعضي اوقات ممكن است كودكي كه بيش از حد مورد كنترل شديد قرار گرفته است، رفتار خشونت آميز از خود نشان دهد. در مدارسي كه معلم بيشتر از تنبيهات بدني استفاده مي كنند غالبا خشونت و كناره جويي به طور متناوب در رفتار كودك به نظر مي رسد. فشار توقعات و انتظارات مداوم تقريبا هميشه ايجاد خشونت مي كند، خشونتي كه ممكن است صريح و آشكار و يا مكتوم و پنهان باشد. بديهي است كه معلم هميشه نمي تواند اين احساس خشونت را به راي العين تشخيص دهد و نسبت به آن توجه كافي مبذول دارد. كودكاني كه از يك كنترل و انظباط شديد رنج مي برند ممكن است هميشه به حمله و واكنش ظاهر اقدام نكنند، بلكه عناد و دشمني خود را به تعويق بيندازند و پرخاشجويي خود را متوجه فرد ديگري ، غير از فردي كه از او رنجش به دل دارند، نمايند)). بديهي است براي معلمي كه داراي موقعيتي خودكامه و با قدرت است و مسئوليت برقراري نظم و انظباط را دارد، بسيار مشكل است كه بتواند با يك كودك متمرد مناسبات نزديكي برقرار سازد. اكثر اين قبيل كودكان اگر مورد انتقاد معلمين خود قرار گيرند به شدت احساس خشم و اضطراب خواهند كرد. البته ممكن است اين انتقادات در حد خود صحيح و منطقي باشد، ولي چنين كودكاني به خاطر احساس نامساعدي كه در درونشان وجود دارد به هيچ وجه قادر نيستند كوچكترين انتقادي را درباره خود بپذيرند. به همين طريق والدين بايد ناراحتي هاي معلمين را درك كنند و با ايشان در جهت حل مشكلات كودك خود همكاري نمايند. غالب اوقات نگرشهاي منفي والدين درباره مدرسه از طرف كودكان تقليد مي شود و در نتيجه يا كودك در برابر معلم و اصول انظباطي طغيان مي مكند و يا به هيچ وجه مراعات اصول مدرسه را نمي كند و يا نسبت به دروس و انجام تكاليف بي توجهي از خود نشان مي دهد. والدين خوب اين مسئله را مي پذيرند كه معلم خيرخواه كودك است و او را در راه رسيدن به استقلال عاطفي كمك مي كند. از اين جهت در كار معلم هيچ دخالتي نمي كنند و كودك را تشويق مي كنند كه به قوانين و مقررات مدرسه احترام بگذارد و از معلمين خود حرف شنوي داشته باشد. معلمين كه در كلاس هاي خود دانش آموزي دارند كه داراي رفتار نا معقول هستند، بايد بخصوص نسبت به‌انان و نيازهايشان توجه زيادي ابراز دارند و باعلاقه مندي بيشتر امور مربوط بدانها را انجام دهند. گذشته از اين بايد سعي كنند در كلاس درس محيطي ايجاد نمايند كه فاقد هرگونه ترس و وحشت باشد و با تحمل و بردباري زياد به اين كودكان ياري نمايند كه بتوانند به زندگي خود ادامه دهند و از جهاني كه در ان بسر مي برند تصور مطبوعي در ذهن خود رسم نمايند و اعتماد و اطمينان بيشتري تحصيل نمايند و همچنين مطمئن شوند كه همه افراد بزرگسال نفرت انگيز نيستند.     
متن کامل مقاله
تعداد بازدید از این صفحه: 1255